ارسال شده در شعر فارسی
آغاز به کار 11 سال پیش | 10 مشترک
درباره موضوع
اشعار نو و کهن سروده شده به زبان فارسی همراه با معانی و بررسی ادبی آن هاقوانین و توضیحات تکمیلی
شعر زیباترین شیوه برای بیان احساسات درونیست. زبان فارسی،با واژههای غنی از بهترین زبانها برای این بیان زیباست. به همین دلیل است که فارسی را با شعر و ادبیات میشناسند. تاریخ ادبیات ما پر از شاعران نامی و اشعار روحنواز است؛ اشعاری که همواره مورد ستایش برجستهترین شاعران جهان بودهاند. این موضوع نه تنها برای علاقه مندان به شعر بلکه متعلق به تمامی فارسی زبانان است. در اینجا می خواهیم مجموعه ای از زیباترین شعر های کهن و نوی فارسی را گردآوری کنیم؛ تا ضمن آشنایی با شعرای سرزمینمان، سبک و آثارشان را بهتر بشناسیم و با اشعار زیبایشان روحمان را جلا بخشیم. توجه: این موضوع برای اشعار به زبان فارسی ایجاد شده است. لطفن از ارسال اشعار به زبان ها و گویش های دیگر خودداری کنید.
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیدهست از فراق تو دوان آه آهست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گر چه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی زاری از ما نه تو زاری میکنی ما چو ناییم و نوا در ما ز تست ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز تست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجود مطلقی فانینما ما همه شیران ولی شیر علم حملهشان از باد باشد دمبدم حملهشان پیداست و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد باد ما و بود ما از داد تست هستی ما جمله از ایجاد تست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وامگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتهٔ ما میشنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جبر این معنی جباریست ذکر جباری برای زاریست زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافلست از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی حسرت و زاری گه بیماریست وقت بیماری همه بیداریست آن زمان که میشوی بیمار تو میکنی از جرم استغفار تو مینماید بر تو زشتی گنه میکنی نیت که باز آیم به ره عهد و پیمان میکنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری ترا میببخشد هوش و بیداری ترا پس بدان این اصل را ای اصلجو هر که را دردست او بردست بو هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند ور تو میبینی که پایت بستهاند بر تو سرهنگان شه بنشستهاند پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبر او نمیبینی مگو ور همی بینی نشان دید کو در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست انبیا در کار دنیا جبریاند کافران در کار عقبی جبریاند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی بسوی جنس خویش میپرد او در پس و جان پیش پیش کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را
تو دَسُّم حاصلِ دنیا نَمُنده غیرِ دلخونی که رفته خرمنِ عُمرُم دَمِ تَشبادِ تُوسونی رو قنّاره ِی غم عِشقِت وا شاطور سیُای هِجرون هزار جام میکُنَن هَر دَم مثالِ گوشتِ قربونی تو در امشُو نَخوسین ایّهاالنّاس اِش تو حال گُفتم که میباره دِلُم شُرشُر مثالِ ابر بارونی بَُِهُی خون مُنی اَی گَردَنُم زیرِ تِوَر بِیلَن مُ دَس وردار اِشِت نیسُم به هم ای سهل وآسونی اِلهی آسمونِت گُل بباره کج ایزا رَسمَن؟ مُ با او دوسِ جونجونی او با مُ دشمنِ خونی؟ میگن دنیا جوهونن اَی دروغ نَمگَن سی چه نب مو اَ چیش نی دَ مه غیرِ زحمتُ زجرُ پریشونی؟ کویرَن دنیامو صحرُی وِلَکَن خاک خارسون نه اُو داره نه اُودونی نه گلبانگ مسلمونی اَ ترسِ دیوِ شُو هر دَم دِلُم تو سینه می رمبه ای شُوسون سیان یا شُو تو پِر پَنجَه ش مُ زندونی خدوُی توم دون نه ناشکرُم که مینالُم اَ درگاهِت کی غارت کِرده خون مونَم خودِت بِختَر مُ میدونی کلامت مِث خارَن «مُحسِین» که اوگَک دل میترکونه تو خارسون گُلت کج بی ک بگُم کِردِی گل افشونی؟
دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو دیوانه خو، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری پیشه دیرینه تست وی خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت می نوش دمی خوش تر از این نتوان یافت خوش بــاش و بـیندیش که مـهتاب بسی اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت
بی تو مهتاب شبی باز .....
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد از برق این زمرد هی دفع اژدها کن بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
بخشی از دیباچه ی گلستان سعدی ""یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت. ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کانرا که خبر شد خبری باز نیامد""
خدا
در خواب های من
پیراهنی
به رنگ آسمان دارد
که آن را
همیشه
با چشم های مادرم می شوید
" بارما شریبی "
(از کتاب به فاصله بگو کوتاه بیاید)